خرید بک لینک
امروز یه گله آدم از کجا تا کجا جمع شده بودن جلوی مجلس. همه زن و چادری! از راننده پرسیدم واسه حجاب جمع شدن؟ گفت نه بابا! گفتم آخه همه زنن. آروم روند و دیدم درست حدس زدم! واسه حجاب جمع شده بودناونقدر زیاد بودن که تا الان که من این همه سال هست از جلوی مجلس رد میشم چنین اجتماعی ندیده بودم. صف کشیده بودن بیشتر هم به نظر بیان. نتونستم جلوی خودمو بگیرم فرمودم خاک تو سرشون!بعد صحنه مجلس رو امشب نشون میده که در حال پیکار برای احقاق حقوق ملته. مالیات از خانههای لوکس برداشته شد! یکی اومده در پشتوانگی این طرح عنوان کرده که آقا شما مالیات میبندی خب صاحبخونه این پولو از مستاجر میگیره! این میشه که وضعیت خونه به این وضع دراومده. یکی نیست بهش بگه مردک نفهم مردم عادی الان افتخارشون این شده که خونه ۱۰۰ متری از خودشون دارن. اون مالیات مگه مال خونههای عادی است؟! بعد خانمه تو مترو بخاطر دو هزار تومنی که از مردم سود در میاره خود به خود دستگاه پوزش ازش مالیات کسر میکنه. بعد شما بلند میشی میری آموزشگاه رانندگی، هزار تومن با دستگاه پوز میکشه بقیهش رو شماره کارت میده که الزاما بری با عابر کارت به کارت کنی.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:32

دارم منفجر میشماز دست جماعت احمقی که فکر میکنن هر بلایی سر این ملت بیاد از بیچیزی خودشونه لابد. و یا اینکه همه این کثافتا رو مردم خودشون دارن به سر و روی خودشون میمالناومدم بهش فحش بدم... دیدم حتی از اینکه بخوام بهش فحش بدم هم عارم میاد.ایرانی همه جا ایرانی است... هر هر... خندیدیم... اگه خیالت راحت شد، لطفا دیگه دهنت رو بنند!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:32

خانم چادری تو قسمت عمومی مترو سریع پریده داخل که بشینه روی صندلی. جا هم پیدا میکنه. خانم مسنی محسوب میشه.بعد برای اینکه کسی از آقایون کنارش نشینه یه جورایی دست میکشه روی صندلی. کسی کنارش نمیشینه و با یه فاصله یه آقایی میشینه. بعد چشمش به من میافته که ایستادم و خودمو وارد کارزار نشستن روی صندلی نکردم. بهم اون فضای خالی رو تعارف میزنه!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:32

کمی تقویم رو بررسی کردم و نتونستم چیزی پیدا کنم.

روز پسران و مردان در حیطه علم چه روزی است؟! فکر میکنم جز آدابدانی باشه که بابت تبریکاتی که بابت روز دختران و زنان در حیطه علم دریافت کردهام، عرض ارادت و احترام متقابل داشته باشم!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 17:04

یاسمین گفت میخوام چی بکشم. گفتم نه منو بکش! گفت ببینمت... منم صورتم رو جدی کردم که خوب بتواند صورتم را ببیند و بکشد. یک چشمم از آن چشم دیگرم بزرگتر شد. دوباره نگاهم کرد و من همچنان صورتم رو جدی نگه داشته بودم و چشم چشم میکردم که بقیه نقاشی اش را چطور تمام میکند. یک لبخند بزرگ برایم کشید و یک پاپیون روی موهایی که توی هوا پخش است. با اینکه منی که اینجا نشسته ام موهام رو پشت سرم کلیپس زده ام. از تصویر تماما نارنجی ام عکس گرفتم و گذاشتم روی پس زمینه گوشی.حالا ممکن است زهرا بگوید که اینقدر زنانه مردانه ننویس. من میخواهم، اما دست هام زیر ساطور باشد انگار و قلبم را یکی از قفسه سینه ام آورده باشد بیرون و یک مشت محکم زده باشد، باز می بینم که زنها رفته اند جدا از مردها زندگی می کنند. شاید هم مردها رفته اند.مادر مادربزرگ هایم اسمش فاطمه بوده. ده تا دختر دارد که یکی شان فوت شده و دو تایشان مادرهای پدر و مادر من هستند. از ریز و درشت همه می گویند که چه خانمی بود. هر جمعه وسائل حمام همسر را آماده میکرد اما روزی که فوت شد برایش لباس مشکی گذاشته بود. در راه تو ماشین بودند که بروند نماز جمعه که سرش می افتد روی شانه دخترش. مادرم تعریف می کند که آن چند وقتی که پیشش می رفتند مهمانی، هر روز آبگوشت میپخت اما هر روز یک مزه میداد و تکراری نمیشد. یادش هم نمی آمد که به کسی می گفت که کمکی بهش بکند و یا به کسی دستور بدهد. همسر عمویم که او هم دختر یکی دیگر از خاله هاست می خندد که فقط وقتی که مردها هم بودند برنج میگذاشت. دامادها می رفتند همدان و چند وقتی همسر و بچه ها را می گذاشتند آنجا خوش بگذرانند و خودشان برمی گشتند تهران. یک خانه خیلی خیلی بزرگ و دو طبقه. حاج بابا که شوهرش بود بعد مرگش دست می کوبید روی

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 17:04

صفحه بندی